تبلیغات
میزانسن این صحنه را بند بازی بر سطور داستان و نمایشنامه بچین - لغت مرده است. (مقاله ای از شاپور جورکش در مجله ی سینما و ادبیات. شماره ی سی و سه) قسمت دوم
پشت به صحنه ی تاریک . . . بر سطرها نشسته . . . گردنبندی از داستان . . . با صید واژه ها . . . از اعماق زندگی

لغت مرده است. (مقاله ای از شاپور جورکش در مجله ی سینما و ادبیات. شماره ی سی و سه) قسمت دوم

جمعه 31 شهریور 1391 00:12

نویسنده : بردیا پوربهرامی
ارسال شده در: ادبیات ، مقاله ،

با اینهمه بلبشو، فرهنگ و ادبیات ماهم درغیاب منابع حمایتی تلاش خود را میکند. ازسال۵۷ همانطورکه دروازهی کاخها و شکنجه گاههای ساواک برمردم بازشد، حیات خلوت ادبیات هم برهمگان گشوده شد.همه حق دارند حتا با فروش وسائل خانه هم که شده کتاب بنویسند. دراین همگانی شدن، حتا یک خط تأثیرگذار منزلت خود را دارد. برگ برندهی ما حضورگستردهی زنان است که به تدریج آنان که باید دراین عرصه بمانند دریچههای تازهای برادب و فرهنگ میافزایند. ناگفتههای انبوه زنان در عرصهی پژوهش و ادبیات، تعادل و خودیابی را درجامعه شتاب میدهد، هرچند ادبیات رسمی برآن چشم ببندد و بریک چشمی بودن خود اصرار ورزد.

 این حضور، پابه پای کنشگری جنبشهای اجتماعی، کلیشههای حاکم بر شعر و داستان را هم دیگرگون می‏کند. یکی از این کلیشههای دیرپا، حکایت شیخ صنعان ودختر ترساست که قبلاً به همین قلم در مقالهای به آن اشاره شده بود. مرور بر موضوع، اهمیت آن را نشان میدهد: شیخی با مریدانی نام آور، صاحب کرامت ومقیم کعبه، خوابی میبیند که دربلاد روم به سجده‏گری بتی درآمده. برای پیشگیری آگاهانه از این وسوسه، با۴۰۰مرید راه روم میگیرد و آنجا عملا همهی طاعات و ریاضتهای عمرخود را به پای دختری ترسا میریزد که “آن ِ عیسا”و چهرهی یوسف با اوست. شیخ صنعان دستپاچهی عشق، خمر میخورد و مصحف میسوزاند و در پاسخ همهی سرزنشهای محبوب و مریدان، رسیدن به کرامات و شب زنده داریهای خود را دربرابر تب دیدار محبوب، ناچیز میبیند وتنها همین شب دیدار را جشن بزرگ زندگی خود مییابد: روز وشب بسیار درتب بودهام/ من به روز خویش امشب بودهام/.خوکبانی، به جای کابین، آخرین باورهای اورا بدل میکند. اینهمه پاکبازی، ترحم ترسارا برمیانگیزد وبه پیوند باشیخ سرد تن میدهد. مریدان ازاین شیخ ِ”شوم ” به مرادی دیگر رو میکنند. پیامبر اسلام، به واسطهی زاری و چله نشینی آن مراد، به نجات روح شیخ یاری میرساند تا عشق دختر ترسا را از دل بیرون کند و به قوم خود بازگردد.از آنسو، دختر ترسا هم مشمول همین لطف میشود و درخواب منقلب میشود. اما شیخ رفته و حالا نوبت دخترست که سر به بیابان بگذارد و شیخ را بیابد وآنهمه وهنی که از کفر بردین رفته، با مسلمانی خود جبران کند. دختر ترسا نزار و رنجور به شیخ میرسد: شیخ بروی عرضهی اسلام داد/ غلغلی در جملهی یاران فتاد/ شد دلش از ذوق ایمان بی قرار/ غم درآمد گرد او بی غمگسار. این حکایت که در لایههای رمزآلودخود، تمثیلیعرفانی از پاکبازی وچگونگی زدودن غبار از آینهی دل مؤمن است، درلایهی ظاهری خود، بی  رنگی ضعیف و ناباورا دارد. درست درلحظهای که دختر از جان و دل با شیخ همراه شده و کیش گردانده، و هیچ مانعی برای ماندن باشیخ ندارد، جان میدهد: گفت شیخا طاقت من گشت طاق/ من ندارم هیچ طاقت در فراق/ میروم زین خاندان پرصداع/ الوداع ای شیخ عالم، الوداع. در بطن، گویی کفر ودین شخصیتهای اصلی داستانند، آدمها وسیلهای برای نشان دادن برتری و فروتری ایدئولوژیها هستند.مجازیاند. جدال خودی با غیر. ستیز و لشکر کشی ِ دو اردوگاه مریدان شیخ و ترسایانی که با گروگانگیری شیخ، شادخواریها کرده بودند. درپایان داستان، آدمها به نشانه بدل میشوند. بود و نبودشان درنوری محو میشود که ازقرار میبایست نه برتاریکی، برظلمت چیره شود. آخرین سخن دخترنوکیش: چون مرا کوتاه خواهدشد سخن/عاجزم عفوی کن و خصمی مکن. انگار حرفهای سرمیز محاکمه و قصاص. بعد، نظر راوی داستان در تعبیر این مرگ، که نور و ظلمت، حقیقت و مجاز و ناچیزیِ این جهان خاکی را با ارزشهای آن  جهانی قیاس میکند وبشارت جاودانگی میدهد. وبا اینهمه تسلـّی و دلاسایی ِ ایدئولوژیک، “دریغ” و افسوسی ناخواسته که برذهن راوی، عطّار نیشابوری، میشورد ومرگ را تیرگی ابری میبیند که آفتاب، ماه و “جان شیرین” را میبلعد: این بگفت آن ماه دست از جان فشاند/ نیم جانی داشت بر جانان فشاند/ گشت پنهان آفتابش زیرمیغ/ جان شیرین زو جدا شد ای دریغ/ قطرهای بود او دراین بحر مجاز/سوی دریای حقیقت رفت باز.
این چهرهی یوسفی و آن ِعیساوارِدخترترسا دربرابرشیخ ریاضت خورده به همین داستان شیخ صنعان ختم نمیشود.هزارسال بعد، نسخهی دیگری از آن گرته برداری میشود: شوهرآهوخانم. چاپهای پرشمار. فیلمی پربیننده در زمان خود وهنوزنسخه های دیگر و دیگر: دختراثیری، گل نیلوفرو پیرمردخنزرپنزری. یکلیا و تنهاییاش.غبار زیبای هلیل بربیل و کلنگ شبروان ِمومیا. تکرار ماوقع در کریستین وکید، اسفارکاتبان ،دختران دلریز ،من قاتل پسرتان هستم .سمفونی مردگان، باغ سبزمردگان منتقدی، به جستجوی رد پررنگ این تم دربیشتر داستانهای پرفروش و مطرح ایرانی درتلاش است که نمونه های گونهگون این الگو را در داستانهای معاصر جزء نگاری کند. به نظر میرسد این پژوهش بتواند در داستان نویسی ما به شکلی کیفی مؤثرباشد. دلیل این گرته برداریهای مدام؟ تکرار مکررات؟ نبود نواندیشی؟ نفی خلاقیت؟ ذهن ِپیش انگاره دار؟ جعل؟ اینطوربرچسب زدن ساده، پاسخگوی همهی ماجرا نیست. این تکراروزنگ مألوفش، این رویکرد مخاطب عام و خاص به چنین جانمایهای بیانگراین واقعه هم هست که تکهای ازما درجایی مانده. برنیامده. نیازماست که چنین داستانی را بازگو کنیم. بیراه نیست که ناخودآگاه ِ هنرمندان ما هم آن را درخوابهای قبیلهای خود بازآفرینی میکنند. آیا دختر ترسا نماد “دنیویت” و شیخ صنعان استعارهی “اُخرویت” گرایی ما نیست؟ آرزوی شناخت و یگانگی، ارتباط با جهان بیرون ازما، آیا در هر جنبشی بخشی از خواستهها نبوده؟ وهر انقلاب، آرمانهای برنیامده را به خاطرهی ادبی و فرهنگی خود میسپارد؟ مرگ نمادین دختربدون رعایت سلسلهی علت- معلولی داستان. سربریدن دخترترسا پیش پای مراد. یک امربی چون وچرا. و چنان بی دلیل که گویی برهمگان فرض و فریضه است، تعبدی. حیات این دنیایی ِدخترترسا مغلوب غایتگرایی شیخ صنعان، ترسا، گناه زده و ترسکار. وداع گوی نعیم زمین: خاکدان پرصُداع. شناخت میرایی و پذیرش آن، اگر یکی از مؤلفههای امر نو باشد، در شوریدگی آغاز، میتواند هراسباروهرج و مرج زا باشد.از سوی دیگر توان این دارد که میرایی و کوتاهی ِ لحظه را با اغتنام، به زایش و آفرینش حداکثری پیوند بزند.ازسویی جنس دموکراسی ما مسلم از قوارهی دموکراسی غربی متفاوت خواهد بود. ویژگیهای شرقی، خواه نا خواه درشکل دادن گونهی ما، بر کرباس ِبوم، صورتی خاص رنگ می‌زند. به هر روی هنوز ادبیات و هنر ما، مرعوب جاودانگی است و ذهن اغلب هنرمندان پیشروحال حاضر، آونگ بین ازل و ابد. هیتلر، برداشت و برآیند ابرانسان بود، تا ازانسان کامل ما چه زاید و بازآید.
حضورگسترده ی زنان،هرچند با نفرین خاکستری، شاید راهی است که باید سنگلاخاش را پذیرفت تا هموارشود برای احضار جان نیمهی غائب. درست است که هنرمندان دهههای پیشین، پربارترو انباشته تر بودند: شخصیتهای داستانهای مهشید امیرشاهی مثلاً با زبانهای مختلف قادر به تکلم اند: آذری ،بلوچ، مازندرانیونوعی نگاه به جهان درذهن نویسنده ، نظام فکری او را منسجم جلوه میدهد. نویسندهی امروزحتا در کاربرد زبان معیار فارسی هم ولنگاربه نظر میرسد. نفس احساس تبعیض وبیداری از خوابی هزاران ساله، ادبیات زنان امروز را هم به شکلی شورشی و فورانی به تفریط میکشد. زنان امروز ادبیات اغلب دستپاچه می‌نویسند. غریزی. نوشتن با اولین وسوسههای ذهن.ب ادستی خنجر و دستی جام. اگر قراراست حالا دیگرخنجردر دست زنان باشد، همانطورمیهراسیم که پیش از این. نه انگار که قرار بوده شمشیر زمین گذاشته شود. امادرنوشته ی آنان که پیگیر کار میکنند، کتابهای دوم وسوم نشان از تفکر دارد. دروجوه نظری تفکر و داوری هنرمندان نو، نگاه “دیگری- مدار”به شکل طیفی گسترده غالب است. نمودهای این نوع نگاه در شعر و داستان نسل نو، بشارتی است که باید ترویج و تشویق شود.دامنههای آزادی باید بتواند مجال دروغ ، این ویژگی ِهمزاد کتیبههای ملی، را از دامن مان برچیند. در زمانهای که جانمایهی آثار ادبی غرب، چالش خطرنابودی زمین است، نه حتا انسان، ما هنوز درگیر موضوع پیش پا افتادهی دروغیم. فرخزاد از وزیدن دروغ می گوید، آتشی دروغ را مثل پیچکی که از دیوارهامان بالا رفته میبیند اصغر فرهادی تیزهوشانه دستکم دو فیلمنامهی خود را بر دستمایهی دروغ متمرکز میکند.ولی درگیری تا آنجا ریشه دار است که پرداخت همین فیلم جدایی هم، کار دستمان میدهد. فیلمی که زندگی  واربودنش، تصنع وبوی فیلم بودن را گرفته و ناگاه بیننده را میان زندگی می اندازد، خود ازکاربرد شعبده ومکر به جای تمهید مصون نمیماند: در پلان آخر فیلم که ترمه در اتاق با قاضی تنها میماند، نادر و سیمین هر دو با لباس سیاه، درزمینهی سیاه و سپید و خیر وشرّی قرار دارند. در لباس مراجعان راهرو، رنگ سیاه و سپید غالب است. نیمی از دیوار سپید و نیمی خاکستری. دراین زمینه نادر حق به جانب محکم برصندلی خود نشسته وقیصروار ابرو درهم کشیده. و سیمین است که درحال قدم زدن، رفت و برگشتی به سمت نادر دارد: سیمین باید به سمت نادر برگردد وتاوان همه کاسه کوزههای شکسته را به گردن بگیرد. درصحنههای آغازهم وقتی دستهای لرزان پیرمرد مستأصل، به سمت سیمین می رود وسیمین را میخواند، چندان اشک وآه از تماشاگرگرفته که مخاطب برای ضربهی آخر مهیا شود. مخاطب با احساسات انگولک شده، ماجرا راعلیه سیمین و به نفع نادرداوری وختم به خیر میکند. و ای کاش آقای فرهادی نگفته بود واقعیت را نشان میدهم و قضاوت با مخاطب. جایزهها وعنوانها در این موقعیت خاص مبارکمان. اما در سرزمینی که سابقهی رئالیسم ادبیاش مثل سکتهی ناقص میان شطحیات و شعبده گم وگوراست، این فیلمنامه میتوانست با کمک دیالوگ پردازان یا نویسندگان حرفه ای، به ادبیات دهن کجی نکند.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 31 شهریور 1391 00:22